تبلیغات
آهای آزادی
از زبان دوست و خاطرهای قبل | فریاد ,

داستانش آنقدر تلخ هست که شاید کلمه‌ها نتوانند آنطور که باید سرجایشان آرام بگیرند. اما اگر هر دختری را که با دوست پسرش می‌گرفتند و صورتش را با تیغ در بازداشتگاه در حالیکه آمپول خواب آور بهش تزریق کرده‌اند خط‌خطی می‌کردن( توجه کنید صورت یک انسان را ) آنوقت شاید به فکر خود‌کشی می‌افتاد. راستی نه، اصلن تعجب نکنید اینجا ایران است.

اگر شما را با دوست جنس مخالفتان بگیرند و آنقدر به صورتتان سیلی بزنند و دو روز تمام در اتاقی سرد بدون هیچ رو‌اندازی و وسیله‌ی بهداشتی زندانی کنند شاید به فکر خود‌کشی می‌افتادید. اگر شما را با آن دوستتان به دادگاه ببرند و آنجا دوست عزیزتان همه چیز را حاشا کند و خودش را به کوچه‌ی علی‌چپ بزند اگر دوستی که صورتتان را به خاطر با او بودن اینطور با تیغ خط انداخته‌اند از ترس کفالت شما در دادگاه خودش از شما شاکی باشد شاید به فکر خودکشی می‌افتادید. اگر شما را با دوستتان بگیرند و بخواهند به زور در دادگاه عقدتان کنند شاید به فکر خودکشی می‌افتادید.


نوشته شده توسط سهراب در پنجشنبه 16 اسفند 1386 و ساعت 03:03 ق.ظ
زندگی | فریاد ,

حرفى برا گفتن ندارم این شعرهمه چیز رومیگه

زندگی.

چه فكر می كنی؟
كه بادبان شكسته زورق به گل نشسته ای ست زندگی
در این خراب ریخته
كه رنگ عافیت ازو گریخته
 به بن رسیده راه بسته ای ست زندگی ؟
 چه سهمناك بود سیل حادثه
كه همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب دركبود درههای آب غرق شد
هوا بد است
 تو با كدام باد می روی؟
چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را
كه با هزار سال بارش شبانه روز هم
 دل تو وا نمی شود
تو از هزاره های دور آمدی
 در این درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست
 در این درشتناك دیولاخ
ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه وفای توست
به گوش بیستون هنوز
صدئای تیشه های توست
چه تازیانه ها كه با تن تو تاب عشق آزمود
 چهدارها كه از تو گذشت سربلند
 زهی سكوه فامت بلند عشق
كه استوار ماند در هجوم هر گزند
نگاه من
 هنوز آن بلنددور
 آن سپیده آن شكوفه زار انفجار نور
 كهربای آرزوست
سپیده ای كه جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یك نفس در آن زلال دم زدن
 سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیب راه و باز
 رو نهی بدان فراز
 چه فكر می كنی ؟
جهان چو آبگینه شكسته ای ست
كه سرو راست هم در او شكسته می نمایدت
جنان نشسته كوه دركمین درههای این غروب تنگ
زمان بی كرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج
به سان رود
 كه در نشیب دره سر به سنگ می زند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش

هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)

یا حق....


نوشته شده توسط سهراب در پنجشنبه 16 اسفند 1386 و ساعت 03:03 ق.ظ
بدون شرح | فریاد ,

بدون شرح


نوشته شده توسط سهراب در پنجشنبه 16 اسفند 1386 و ساعت 03:03 ق.ظ
| فریاد ,

بعد از چند سال شعری تقدیم به دوستان به همه عزیزان و اونایی که در فکر سکوتم بودند.

نخوابیده بودم.

که بیدار شوم.

. . . . . . . . . .

ساعت نحس نوشتن فرا رسیده بود.

و من،

همچون باری،

بر شانه هایم،

احساس می کردم،

اوار سکوت و جوهر را.

و کاغذها،

از پس خطهای برانم،

فریاد می کردند،

و چون برگها ،

که از درخت،

در پاییز،

از دفترم،

می ریختند،

به سطح نرم و سرد اطاق-

زیر میز.

. . . . . . . . . . . . . . .

در کوچه،

گرگها.،

در توصیف -

مزه گس استخوانهای پیکرم،

زیر دندانهای سپیدشان،

اواز میخواندند،

شاد ،شاد،

و برای من،

تنها،

یک حس تلخ مانده بود،

در کنج فکم.

و یک سیگار شکسته ،

در ته یکی از جیبهایم.

. . . . . . . . . . . . . . .

و شعری ،

نیم جویده ،

نیم هضم شده را،

از روده هایم،

بیرون خواهند کشید،

گرگها،

انگاه که من ،

سیگار به لب ،

در جستجوی اتش به کوچه روم،

در ساعت نحس چهار.

یا حق...


نوشته شده توسط سهراب در پنجشنبه 16 اسفند 1386 و ساعت 03:03 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ از زبان دوست و خاطرهای قبل+ زندگی+ بدون شرح+ + + مشکل جدید مطبوعات+ آه ...+ کودک+ برده فروش+ زهرا کاظمی+ مرگ+ سکوت+ تلویزیون ورادیو آنلاین+ صداهای ماندگار+ سهراب سپهری

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 ...